ایست گاه...

دقیقا 16 ماه و 5 روز از بی کسیِ این سرای مجازی می‌گذرد. چقدر بی وفا بودم و خود نمی دانستم!!

این صفحات مجازی را که ورق میزدم انگار همان روزها مقابلم ورق میخورد. این دفتر خاطرات، از همان ابتدایش خواننده چندان زیادی نداشت اما اگر همان موقع‌ها به این روز می‌اندیشیدم، هیچ‌گاه رهایش نمیکردم. مخاطب این سیاهه‌ها بیش از هر کس خودم بودم و خودم. چه در همان موقع و چه حالا که روزها و ماه‌ها از آن دوران می‌گذرد.

وقتی می‌نویسم بیشتر حواسم به اطرافم هست. وفتی می‌نویسم بیشتر می‌روم به سراغ دغدغه‌هایم که در کنج ذهنم و در میان د‌‌ل‌مشغولی‌های بی‌شمار زندگی گاه فقط خاک می‌خورد.

نوشتن برای من مثل این است که وسط روزهایی که به سرعت می‌گذرد، میان دغدغه‌های اغلب پوچ این زندگی و میان این روزهایی که بیشتر میان صفحات مختلف شبکه‌های مجازی می‌گذرد،که حقیقتا همه را در تار خود گیر انداخته ‌اند و عمری که حتی گذرش را هم حس نمی‌کنم؛ یک ترمز بزنم و کمی در ایستگاهی بنشینم و کمی فکر کنم. در این ایستگاه می‌توانم بهتر ببینم مسیری را که گذشت و اندکی از مسیری را که پیش روست. زمانی که از ایستگاه قبلی برای این میزان مسافت طی کردم. بهتر ببینم همراهانم را در این سفر.  میان این فکر کردن شاید شاید خودم را بیابم. شاید ...

چقدر دلم تنگ شده است برای روزهایی که گذشت چقدر دلم تنگ شده است  برای نوشتن...

 

وااای خدای من، سپاس که این ماه و این شب‌ها را به ما بخشیدی که همچون دشت زیبا و تازه ای است برای  تنفس و حیات دوباره، در مسیر پر دود و دم قطار زندگی؛ ایستگاهی بی‌نظیر که خود فکر همه جایش را کرده‌ای و همه مسافران را چه بخواهند و چه نخواهند مهمان خود میکنی در این منظره بی‌نظیر معنوی. سپاس...

 

مبارک!

علی شیر خدا دردم دوا کن/ مناجات مرا پیش خدا کن

سر کوه بلند فریاد کردم/ علی شیر خدا را یاد کردم

دلم میخواد که پیغمبر ببینم/ دمی با ساقی کوثر بشینم

بگیرم در بغل قبر حسن رو/ حسین رو در صف محشر ببینم

بزن، نی زن حسین بی خانمان شد/ جدا انگشت او از ساربان شد

بزن، نی زن که زینب خوار گردید/ اسیر دشمن غداره گردید

بزن، نی زن که طفلان یتیمش/ اسیر کوچه و بازار گردید

گلی گم کرده ام، میجویم او را/ به هر گل میرسم، میبویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت/ یکی پیراهن خونی به تن داشت

اگر یابم گلم را در گلستان/ به آب دیدگان می شویم او را

همه رفتند و تنها مانده ام من/ ز همراهان خود جا مانده ام

به یا د فکه و فاو و شلمچه/ به یاد دشت خونین حلبچه

مرا عشق حسین دیوانه کرده/ به گرد شمع خود پروانه کرده

تمام زندگیم مال حسینه/ دلم همواره دنبال حسینه

بیا مهدی، بیا دورت بگردیم/ بیا تا دست خالی برنگردیم

بیا یابن الحسن دردم دوا کن/ مرا با دیدنت حاجت روا کن

 

یادش بخیر چهار سال پیش همین شعر را حاج عباس با حال و سوز عجیبی داشت برایمان میخواند. حتما شما یادتان هست....

دقیقا خاطرم نیست داشتیم با شما به کدام سمت از مناطق جنگی میرفتیم، شاید همان موقع بود که قرار شد قبل از رفتن به طلائیه به مزار چند شهید گمنام عملیات رمضان برویم و بیست دقیقه بعد حرکت کنیم سمت طلائیه. اما همان بیست دقیقه شد حدود چهار ساعت! به محض ورودمان باران شدیدی شروع به باریدن کرد و حرکت هر گونه ماشینی آن هم در مناطق خاکی آنجا را غیر ممکن کرد. باران که بند آمد و شرایط کمی بهتر شد همه گروه ها کم کم رفتند. فقط بچه های دانشگاه ما مانده بودند. بعدا متوجه شدیم اتوبوس خواهران دانشگاه به گل نشسته! آن هم از نوع اساسی. کلی طول کشید و با هزار زحمت بیرونش آوردند. راننده حسابی عصبانی بود، کل ماشینش گلی شده بود. غیر از ماشین او، سرتاپای همه بچه ها هم گلی بود. راننده میگفت تقصیر شماست. چون موقع پیاده شدن از او خواسته بودید به خاطر راحت تر بودن خواهران آنها را کمی جلوتر پیاده کند! و همین کمی جلوتر رفتن او باعث شده بود حالا اتوبوس در گل بماند. یادش بخیر چه لحظات خوبی بود، مهمان شهدا بودن در کنار دوستان و همرزمانشان. آقای غفاری هم همراهمان بود.

 خیلی وقت بود سراغ این فایل صوتی از شما که یادگار اردو جنوب سال اول دانشگاهم بود، نرفته بودم. هر چند همان موقع خیلی دوستش داشتم؛ اما انگار مدتی بود فراموشش کرده بودم، آسمانی شدنتان بهانه ای بود برای یادآوری این خاطره. ما آدم های خاکی همیشه همینطوریم تا کسی از پیشمان میرود، یاد روزهای بودنش می افتیم.

یادش بخیر، فقط همان سال اردوی راهیان نور را آن هم فقط در چند منطقه عملیاتی همراهمان بودید. همان موقع هم از رفتن حرف میزدید.

همه رفتند و جامانده ام من... چقدر زود توانستید خود را به قافله عاشقان برسانید و دوباره همراهشان شوید.

علی هم مناجاتتان را پیش خدا کرد و درد دلتنگیتان را برای پر کشیدن درمان...

عشق حسین مرا دیوانه کرده.... چه خوب به گرد حرم زینب، چشم و چراغ دل حسین؛ چون پروانه گشتید و پر پروازتان به شمع این خاندان گره خورد.

تمام زندگی تان هم مال او شد...

انگار همان موقع هم این شعر را برای این روزهایتان میخواندید، از ته دل...

حاج عباس عبداللهی آسمانی شدنت مبارک!

آقای من سلام

آقای من سلام

نمیدانم از کجا شروع کنم. دلم سخت گرفته است. نیک می دانم که حال شما هم تعریفی ندارد.

از کجا برایتان بگویم. از رهبرم، از کشورم، از خودم. از کدام بگویم...

امام مهربان من، دوست دارم گله کنم به درگاه خدا از نبود شما، از ظلمی که به شیعه می شود، از توهینی که به رسول رحمت می شود. آری قلب خیلی ها این روزها به درد آمده است. و قلب نازنین شما اکنون...

شنیده ام هر گاه بنده ای به درگاه خدا شکایت کند از نبود امامش، تمام فرشتگان سر به زیر میاندازند. ته دلشان میگویند خدایا حق دارد، ببین مولایش را صدا میزند. اما من جرات نمیکنم از این گله کنم. چون خودم و اطرافیانم را خوب میشناسم. خوب میدانم که شما بیش از هر کس به این آمدن مشتاق ترید اما چه کنید که دستانتان بسته است. با طنابی از جنس همان طنابی که دستان علی را بسته بودند. طنابی که تار و پودش از جهالت و غفلت بود... وقتی درِ خانه می سوخت و تمام هستی بین در و دیوار مانده بود. الان هم تمام هستی بین همان در و همان دیوار است. نفس زمین بند آمده است آقا.

اما چه کنید که همان طناب به دستان مبارک شما بسته شده است. البته قائدتا نباید اینجا فعل را مجهول به کار برد چون فاعلش خوب پیداست و "من" خوب می دانم ... طنابی که از جهالت و غفلت و بیشتر از راحت طلبی، به هم تنیده و آنقدر در طول سال ها بر آن تنیده شده و تاب خورده که اکنون دیگر پرده ای شده است بین ما و شما.

می دانید آقای مهربان من! ما گه گاهی یادمان می افتد که باید این پرده را بدریم. باید طناب را از دستان مبارک شما باز کنیم، اما راستش را بخواهید زورمان می آید، عادت کردیم به تنبلی... حتی دشمنان ما و شما هم این را خوب فهمیده اند. فکر کنم اوضاع آنقدر خراب است که دیگر حتی نمیترسند که شاید اگر نقطه ضعفمان را بدانیم، درستش کنیم؛ برای همین علنا می گویند، فریاد میزنند که دیدیم اینها حال کار کردن ندارند. تنبل اند، ما هم پیشتر آمدیم!

حقیقتا قلب همه ما از توهین به ساحت مبارک جد بزرگوارتان به درد آمده است. اما جز دلداری و اظهار همدردی و چند شعار و اعتراض کار چندانی از دستمان برنمی آید. همه چشم ها را دوخته ایم، که خود شما بیاید و جواب این همه هتاکی و حرمت شکنی را به حق بدهید. نشتسته ایم این پرده ظلمت مثل پرده های سالن های نمایش بدون اینکه ما حرکتی از جا بکنیم، کنار رود و ما آن همه قدرت و عزت و بزرگی را به تماشا بنشینیم. البته نه که هیچ کاری نکنیم. گه گاهی حرکتی میکنیم. حتی از قلب ایران تا قلب آمریکا و فرانسه و سوئیس پیش رفته ایم، با وجودی که سخت است حتی به پیاده روی با بزرگانشان رضایت داده ایم تا ببنیم اصلا حرف حسابشان چیست. ببنیم قصد دست برداشتن از اذیت و آزار ما را دارند یا نه. شاید کوتاه بیایند و دیگر کاری به کار ما نداشته باشند و ما راحت یک پا روی پای دیگر اندازیم و منتظر کنار رفتن این پرده باشیم. شاید...

خوب میدانم که اوضاع خودم از همه کس و همه عالم بدتر است و پرونده ام امشب آمد زیر دستانتان و شانه هایتان دوباره لرزید.........

 

توصیه های لایف استایلی!!

اگر یکی از بنیان های زندگیان سست است و احساس میکنید خانه و زندگیتان در سراشیبی است، خیلی خودتان را نگران نکنید تنها دلیلش این است که مبلمان منزلتان "الدورادو" نیست و فقط کافیست زاویه زندگی تان را با زاویه آسایش مبلمان "الدورادو" تنظیم کنید!

***

اگر احساس میکنید زندگیتان "زنده" نیست و در حرکت و جریانِ بدون مکث به سمت سعادت نیست، خب چرا تلاش بیهوده میکنید، طبیعتا جای هود بی مکث در آشپزخانه تان خالیست!

***

اگر در زندگتان احساس آرامش نمیکنید، بجای آنکه راه را اشتباه رفته و وقت خود را تلف کنید و آن را جایی در ارتباط خود با خدا، پدر و مادر، همسر و فرزندان جستجو کنید یک سر به آشپزخانه تان بزنید و ایراد کار را بیابید، خب آشپرخانه ای به سبک استیل البرز ندارید!

***

اگر تصورتان این است که در زندگی پشتتان گرم نیست و هیچ پشتوانه ای برای دلگرمی و تلاش برای زندگی بهتر ندارید، خب ایران رادیاتور ندارید!

***

اگر در سن هجده سالگی به شدت احساس افسردگی کردید و تصورتان این بود که پدر و مادرتان شما را دوست ندارند، خب حق دارید. آخر تولد 18 سالگی شما با سال های دیگر تفاوتی نداشته و شما گوشی لمسی آخرین مدل با یک سیم کارت رایتل هدیه نگرفته اید!

***

خلاصه اینکه زیاد سخت نگیرید، بجایش کمی تلوزیون ببینید!

آزمون سراسری

هیچ آزمونی، بدون سختی نیست ... 

                                اما در بطن خود، این پیام را دارد که ارتقاء مقامی در پی است ...  

 

" بزرگترین آزمون ایمان، زمانی ست که چیزی را می خواهید ... 

و بدست نمی آورید! ... 

با این حال قادر باشید بگویید : 

الحمد لله ... "

حاج اسماعیل دولابی 

* داستان یک مرد

او از اشراف و بزرگان کوفه و رئیس قبیله " بجلی" بود. از هواداران عثمان و از کسانی بود که معتقد بود عثمان مظلوم کشته شده و فکر می کرد العیاذ باالله علی (ع) در این فتنه ها دخالتی داشته است.

در سال 60 هجری وقتی به اتفاق همسر و جمعی از بستگان از سفر حج بر میگشت در راه عراق بر خلاف میل باطنی به کاروان امام حسین بر خورد، او که نمیخواست حسین (ع) را ببیند برایش اتفاق عجیبی افتاد.

امام حسین (ع) شخصی را دنبالش فرستاد که به او گفت: "ابا عبدا... مرا پیش تو فرستاده تا نزد ایشان بیایی"

او رنگ از صورتش پرید و با خود گفت آن چه که نمی خواستم شد و بعد از دودلی فراوان از جای بر خواست و به سوی امام رفت و پس از لحظه ای با چهره باز و خوشحال باز گشت و دستور داد: "خیمه های او را کندند" "وسائل او را نیز بردند" و "چادر او را نزدیک خیمه امام حسین (ع) برپا نمودند."

او به همسر خود گفت :"من تصمیم دارم با حسین (ع) باشم و تن و جانم را فدای او کنم و تو را طلاق می دهم تا مبادا پس از من لشکریان یزید تو را آزار دهند."

زهیر بن قین هنگام نماز ظهر روز عاشورا از جمله آنانی بود که به دستور امام حسین(ع) مقابل تیرهای آماج دشمن قرار گرفت تا امام و سایر اصحاب نماز بخوانند. درشب عاشورا نیز بعد از آنکه امام حسین(ع) آن فرمایشات (مرخص نمودن یاران و اصحاب) را فرمودند از جمله کسانی بود که بلند شد و گفت: "به خدا سوگند ای پسر پیغمبر دوست داشتم هزار بار کشته و زنده شوم در حالیکه خداوند تو و برادران و اهل بیت تو را زنده بدارد."

استاد مطهری در یکی از روضه ها یشان می فرمایند :

" من نمی دانم یعنی در تاریخ نوشته نشده است و شاید هیچ کس نداند که در آن مدتی که ابا عبدا... با زهیر ملاقات کرد میان آنها چه گذشت چه گفت و چه شنید ولی آنچه مسلم است این است که چهره زهیر بعد از برگشتن غیر از چهره زهیر در وقت رفتن بود وقتی می رفت چهره گرفته داشت ولی وقتی بیرون آمد چهره اشخندان و خوشحال بود چه انقلابی حسین (ع) در وجود او ایجاد کرد من نمی دانم چه چیز به یادش آورد من نمی دانم ولی همین قدر میدانم که انقلاب مقدسی در وجود زهیر صورت گرفت."

آن قدر این مرد شریف از آب در آمد که میدانیم در روز عاشورا وقتی که بعد از شهادت او و سایر یاران، اباعبدا... تنها ماند امام وسط میدان آمد و اصحاب شهید خودش را صدا زد، یکی از افرادی که در ردیف اول نامشان را برد زهیر بود:"ای هانی بن عروه. ای حبیب بن مظاهر، ای زهیر بن قین چرا خوابیده اید بلند شوید و از حرم پیغمبر خودتان دفاع کنید."

و این داستان یک مرد بود مردی بزرگ که امام زمانش او را خواند و او پذیرفت و عاقبتش آن گونه خیر شد که بعد از شهادتش امامش در حق او فرمود : " خدا تو را از رحمتش دور نکند."

و اما بین ما و امام زمانمان چه ها گذشته و چه دعوت هایی اتفاق افتاده است؟؟؟

ای امام زمان من و ای آخرین حجت حق!! امروز تو مانند جدت حسین(ع) *(هل من ناصر ینصرنی)* می خوانی.

نیک میدانم بارها و بارها دنبال من فرستاده ای که نزدیک تو بیایم، توسط آنهایی که دانسته و یا ندانسته پیک تو بوده اند. آخر همه چیز را که آشکارا نمی گویند. آری،یکی دو بار هم نبوده که کتمانش کنم.

نکند خبری هست . نکند می خواهی چیزی به یادم بیاوری نکند می خواهی زهیر خوابیده را بیدار کنی. هر چند مرا لیاقت پابوسی زهیر هم نیست اما ........

اما تو همه را می خوانی . هر که را به بهانه ای.

من نمی دانم که چرا نمی توانم زهیر وار اجابت کنم، اما نیک میدانم که برای زهیر شدن باید "خیمه های تعلق را بکنم " " وسائل حجاب را جمع کنم " و " چادر ارادت و اطاعت نزدیک خیمه تو بر پا کنم "

نیک می دانم که"باید دنیا را و هر آنچه را و هر آن کس را که سهمی از محبت تو از قلبم می رباید طلاق دهم."

و تصمیم با تو بودن و فدا شدن بگیرم. می دانم زهیر شدن بسیار مشکل است لکن شیرینی آن چیز دیگری است و می ترسم که اگر هم چون زهیر نکنم، بمانم و میدانم که :

برای رفتن آمده ام نه برایماندن...

 


یادداشتی از وبلاگ آی شلوغ  http://www.ishlugh.blogfa.com/

 

یا حسین...

كسی چه ميداند ،‌ شايد سوره "ياسين" ،‌ همان "يا حسين" است كه بی سر شده است

السلام علیک یا اباعبدالله...

تنها مسیر

بوی ذی الحجه که می آید دل ها سوی صحرای عرفات می روند و پاها سعی میان صفا و مروه می خواهند و زبان ها "لبیک، اللهم لبیک" می خوانند.  بوی ذی الحجه که می آید حاجیان خوشحال و سرمت بار سفر حج می ببندند، برای به یادماندی ترین سفر زندگی شان.

اما حج سال دهم هجری عطر و بوی دیگری داشت. بهترین خلق عالم اعلام کرده بود می خواهد به سفر حج برود و این خبر برای دلدادگانش خبر مسرت بخشی بود. این سفر... با رسول خدا... صفایش چند هزار برابر بود. اما از طرفی دیگر پیام بر راستین آنان علام کرده بود این آخرین سفر حج اوست و فرصت زیادی را در جمع آنان نخواهد بود. این خبر دل ها را بسیار غصه دار می کرد. اما چاره ای نبود خواست خدایش اینچنین بود.

حاجیان بسیاری به خاطر همین دو خبر آن سال قصد حج کردند و راهی شدند.

سفر به یادماندنی آغاز شد. علی هم در این سفر همراه رسول بود. حجه الوداع... وداع با قلب احساس و نور  و دل کندن دو عاشق از هم چقدر سخت است و دل علی در این سفر...

اعمال حج یک به یک به جای آمد، با لبیک به مقتدایشان احرام بستند، دور خانه خدا طواف کردند، صفا و مروه، صحرای عرفات و رمی جمره، قربانی کردند و ...

در مسیر بازگشت امین خدا بر نازنین قلب عالم فرود آمد، سلام داد و پیغام ناب...

« ای پیامبر به مردم ابلاغ کن آن چه را که از سوی خدا بر تو نازل شده است، درباره علی

که اگر نکنی اصل رسالت الهی را به انجام نرسانده ای و خدا تو را از شر مردم، مصون خواهد داشت.»

رسول خدا نگرانیش را که از ابتدای سفر با خود داشت بر زبان آورد و از جبرئیل خواست که او را از رساندن این پیام به مردم معاف کند. چون او خوب می دانست مسلمانانی که نفس خویش را همراه قربانی حج به قربانگاه برده اند و هر روز می برند بسیار اندکند و خود در این مورد می فرمود:

« به این دلیل که می دانم مومنان خداجو تا چه اندازه اندکند و منافقان دنیا پرست چقدر فراوان و مطلعم از حیله و فساد گنهکاران و نقشه های مکرآمیز آنان که اسلام را به سخره گرفته اند. همان ها که خداوند در کتابش این گونه توصیفشان فرموده: "حرف هایی بر زبان می آورند که در قلب هایشان باور ندارند و گمان می کنند که چندان مهم نیست. در حالی که نزد خدا، مساله ای بزرگ و اساسی است." و به دلیل اذیت و آزار فراوانشان نسبت به من که یک بار و دو بار نبوده است. تا آن جا که مرا گوش نامیدند. یعنی که من در برابر علی یکپارچه گوشم.»

اما پیغام خدواند صریح و روشن بود و انجام نداندنش برابر با تباهی تمام سال های سختی و رنج برای انجام درست و کامل رسالت بود و رسول خدا هم همچون همیشه تابع امر پروردگار خویش بود.

دستور داد همگی بایستند و صبر کنند پیش رفتگان بازآیند و عقب ماندگان پیش آیند. همه و همه باید جمع می شدند.

رسول خدا آغاز کرد. پس از حمد و سپاس خدا پیغام پروردگارش را اعلام کرد و فرمود:

«بدانید ای مردم که خدا او (علی) را ولی و امام شما قرار داده است و اطاعتش را بر همگان واجب ساخته. اعم از مهاجر و انصار، بر تابعین حق طلب و بر شهری و بیابانی، حاضر و غایب و بر عجم و عرب، آزاد و بنده و کوچک و بزرگ و سفید و سیاه....

 ای همه خلایق! دانشی نیست مگر آنکه خداوند به منش باز سپرده و من هم تمام آنچه آموخته و اندوخته ام را به علی منتقل کرده ام که پیشوای پروا پیشگان است....

ای مردم! از علی روی مگردانید و از او فاصله نگیرید و از ولایتش سرپیچی نکنید. چون اوست که به سوی حق راهبری می کند و جز به حق رفتار نمی کند....

ای مردم! علی را برتر از دیگران بشمارید که خدا برتر از دیگران قرارش داده....

ای مردم! علی امامی است که از جانب خدا معین شده و خدا منکر ولایت او را هرگز به سوی خود راه نمی دهد و از گناهش نمی گذرد...

ای مردم! این علی همان کسی است که خدا در قرآنش به او لقب "جنب الله" داده. خداوند متعال می فرماید: ( زبان حال عده ای در قیامت این است) وای بر من. و دریغ و افسوس که در مورد "جنب الله" کم گذاشتم و رفتاری که در شان او بود نداشتم...

ای مردم! بدانید که علی و فرزندان پاک نهادش ثقل اصغرند و قرآن ثقل اکبر. و هر کدام از این دو موید و مفسر دیگری. و این دو تا حوض کوثر که بر من وارد شوند از هم جدا نمی شوند. اینان امناء خداوند در میان مخلوقاتند...

ای مردم! حسد بود که باعث شد ابلیس، آدم را از بهشت براند. مبادا به علی حسادت ورزید که اعمالتان تباه شود و قدم هایتان بلرزد.

                                   ای مردم! من بیم دهنده ام و علی هدایت کننده                                    

ای مردم! من دریافت کننده اخبارم و علی جانشین من. بدانید که پایان بخش سلسه امامان و نگین انگشتر آنان مهدی قائم از ماست (درود خدا بر او)»

پیامبر همچنان محکم و استوار در حال اتمام رسالت خویش بود. گاه به گاه دست علی را بالا می گرفت و موکدا می گفت، مردم! امیرالمومنین و برادر و وصی و جانشین و امام و راهبر و راه بلد و حق و حقیقت و ظرف دانش های من و تنها مسیر رستگاری، جز علی نیست. دیگر کلامی در عالم کلمات یافت نمی شد که رسول خدا از آن استفاده نکند.

پیامبر با دلی نگران امانت هایش را به مسلمین می سپرد. آنچه باید می گفت را فرمود، با  بارها تاکید و پس از آن خدا را شاهد گرفت که رسالت خویش را انجام داده و از همگان خواست حق این پیام را به جا آورند، حاضران به غایبان، پدران به فرزندان و همه و همه آن را انتقال دهند.

مسلمانان به تبعیت از رسول خود اعلام بیعت و حمایت کردند. عهد بستند با دل و جان و زبان پای عهد و ولایت علی می مانند.

راستش دیگر باقیش گفتنی نیست اصلا گاهی باور کردنی نیست. قلم هم یاری نمی کند برای ادامه...

آخر مگر فاصله غدیر تا سقیفه چقدر است؟؟

آن ها نفس های خود را به قربانگاه نبرده بودند. ته ته دلشان از حمایت های رسول از علی دلخور بودند. که چرا او؟؟

ریشه های حسادت از قبل بود و در روز غدیر داشت جان می گرفت و بعد از رحلت رسول کم کم رشد می کرد و در کربلا میوه داد... و علی (ع) سنگ محک بود.

و مهدی (عج) هم سنگ محک تمام کسانی خواهد بود که به زبان از عشق علی و ولایتش دم میزنند...

و ما که نفس هایمان رفیق مانند، جای آنکه دشمن ترین دشمنان مان باشد...


پ.ن عبارت ها به رنگ آبی گزیده هایی از خطبه غدیر است.

غرض فقط مرور و نوشتن بخش هایی از خطبه غدیر برای شخص خودم بود!

عید همگی مبارک!

همیشه پای یک زن در میان است

این عبارت را بسیار شنیده‌ایم، «همیشه پای یک زن در میان است». اما شاید خیلی‌هامان حتی یک بار هم در زیر و بم و درستی یا نادرستی‌اش فکر نکرده‌ایم یا حتی اگر هم بحثی در موردش شده باشد معمولا به جاده خاکی زده شده‌است، طبق یکی از عادت‌های رایج امروز در این همه سرعت و شتاب و شلوغی...

اما می‌شود در موردش فکر کرد، یعنی باید که اینچنین باشد. اینکه یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتر است برای همچنین وقت‌هایی است.

بیایید با هم کمی تاریخ را ورق بزنیم. از همان روزهای سخت زندگی پیامبر و دعوت عمومی‌اش برای انسان شدن و زنده شدن. جزء اولین کسانی که علم حمایت و تایید او را برداشت زنی بود به نام خدیجه. کسی که وجودش و حضورش برای بهترین بنده خدا نعمتی بزرگ بود و یاوری قدرتمند.

با وجود آن همه مرد در جامعه آن روز مدینه و با آن همه ادعا به شمشیر و بازو، فقط بانویی به نام فاطمه(س) تمام هست و نیستش را سپر امام زمان خویش کرد، سیلی خورد، محسنش را از دست داد، اما با آن حال از پای ننشست.

میان آن همه مرد، تنها زنی به نام عایشه اولین علم مخالفت با اولین حکومت ولایی را بلند می‌کند و در این راه تا پای جنگ و کشتار پیش می‌رود.

هرچند طلحه و زبیر جز اصحاب نامدار پیامبر و جز اولین بیعت‌کنندگان با حضرت علی(ع) بودند و اما هر دوی آن‌ها در زمانی فرمانبردار زنی بودند به نام عایشه.

تاریخ را خوب نگاه کنیم، زنی را می‌بینیم به نام قطام. زنی که نقش اساسی در شهادت امیرالمومنین داشته، در تاریخ هست که ابن ملجم با تمام شقاوت و نامردیش شب آخر پاهایش سست شده بود و سخت می‌ترسید، اما همین قطام تمام حیله‌های زنانه‌اش را به کار گرفت و قلب او را تسخیر کرد و مهر خویش را خون علی(ع) قرار داد و شد آنچه که نباید می‌شد.

در چند صفحه بعد از همین تاریخ زنی به نام جعده ایستاده است، که برترین همسر زمان خویش را به وعده همسری یزید به شهادت می‌رساند. چه معامله‌ای! سرور جوانان بهشت کجا، یزید شراب‌خوارِ بوزینه‌باز کجا...

از لابلای همین صفحات زنان دیگری را هم می‌بینیم، زنان کوفی. همان‌ها که در زمان حضور مسلم در کوفه به دعوت خود آنان و در ماجرای حمله به قصر ابن زیاد، تحت تاثیر حیله ابن زیاد و ساده‌لوحی‌شان، مردان و پسرانشان را از صحنه عقب کشیدند و مسلم تنهای تنها ماند. ماموریتی که اگر درست انجام می‌شد شاید حتی کربلایی هم رقم نمی‌خورد.

و در نهایت زنی به نام زینب که سفره پهن شده توسط هفتاد و دو مرد را یک تنه جمع کرد. دینی که آن همه مرد و پهلوان برای زنده ماندنش در جوار رسول خدا (ص) شمشیر زده بودند و مردان و قهرمانان عاشورایی برای از نو زنده کردنش در خون خود غلتیده بودند و می‌رفت که زیر خاکستر جهالت و غفلت مردم دفن شود، زنی به نام زینب و تنی چند از زنان و کودکان اسیر از نو زنده کردند.

تاریخ عجب خواندنی و زندگی کردنی است. خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی تاریخ آنقدرها هم مردانه نیست و اتفاقا سر هر پیچ مهم تاریخی زنی  ایستاده است به قامت تاریخ. یکی از همین زن‌های خانه‌نشین و ناتوان... یکی مثل من، یکی مثل تو.

من اطلاع چندانی از تاریخ سایر ملل ندارم اما حتم دارم که جز این نیست، که اگر چنین بود و زن موجودی بی تاثیر و ناتوان بود این همه ترفند برای از خانه به کارخانه کشیدنش، از کارخانه به تبلیغات و رسانه کشیدنش و... به کار بسته نمی‌شد.

همیشه پای یک زن در میان است... چون همه می‌دانند پشت هر مرد موفق یا ناموفقی زنی ایستاده است که دلیل اصلی موفقیت یا ناموفقی اوست.

پس اگر بعد از 12 قرن یعنی 1200 سال، 313 انسان صالح و ناب به وجود نیامده که حجت تمام شود و پرده‌های غیبت کنار رود، قسمت قابل توجهی از اشکال متوجه زنان است. پرده غیبتی که عامل اصلی بدبختی امروز جهان است. خوب می‌بینیم بشریت تا کجا پیش رفته، ماه رمضان امسال را یادمان هست، غزه و عراق و... کودکانی تنهای تنها...

حضور و ظهوری که ما بیش از هرچیز به آن نیازمندیم، اما... 1200 سال به زنان فرصت دادند که 313 انسان صالح تربیت کنند، برای فرماندهی و تعدادی انسان صالح با درجات ایمانی پایین‌تر برای سربازی و رسیدگی امور... اما وقتی خود زنان صالح نباشند چطور می‌شود دامنشان صالح‌پرور باشد؟ مگر نه اینکه از دامن زن، مرد به معراج می‌رود؟

 1200 سال فرصت کمی نیست، و مادران ما در طول تاریخ جز عده‌ای معدود، این فرصت را به بطالت تلف کردند. تا پیش از این با خاله‌زنک ‌بازی و حرف و حدیث‌های زنانه و از آن بدتر در دهه‌های اخیر با افتادن به دام فمینیسم و نقش‌های مردانه در اجتماع... دردآور است، اما مادران ما تمام فرصت هنرنمایی زنانه‌شان را به همین سادگی به باد دادند...

 اما اکنون اگرچه دیر است اما هنوز فرصت باقی است... شاید تنها یک قدم مانده باشد، یک قدم به اندازه همت زنان... محبت زنان... از خودگذشتگی زنان... زنانی که عقیله‌اند یعنی عالم اند... دانشمندند... می‌دانند جایگاهشان کجاست و چه نقشی می‌توانند ایفا کنند... و آستین همت بالا زنند و قدمی در این راه بردارند، اما دیگر برایشان مهم نباشد که چقدر دیده می‌شوند. چقدر از آنان تقدیر می‌شود، به عنوان زن نمونه اجتماع معرفی می‌شوند یا نه...

فقط به این فکر کنند که می‌توانند در این پیچ تاریخی بزرگ به عظمت تاریخ قد علم کنند و بایستند و به امامشان بنگرند که تنهاست و شاید فقط منتظر آن هاست...


پی نوشت: اصل مطلب اینجاست (+) با شرح و تفصیل... من فقط برای آماده شدن و چاپ تو نشریه دانشجویی "حورا" دوباره نویسیش کردم و بندهایی رو حذف و اضافه کردم.

فک کنم این دیگه آخرین مطلبی باشه که برای نشریه آماده کردم. دیگه باید گفت یادش بخیر، عجب دورانی بود!

با کتابهایم

یک عاشقانه آرام

"یک عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهیمی روایت زندگی یک گیله مرد مبارز با یک دختر آذری است.

روایتی شیرین و عاشقانه از زنده گی، از باهم بودن...

زندگی ای که لحظه لحظه آن در حرکت است و جاری... همراه با عشق... با تفسیر عشق

در تلاشی هموراه برای مبارزه با زمان، با کهنگی با عادت... که نفرت انگیزترین چیزهاست.

زندگی که که از زنده بودن در حال حرف می زند و در گذشته بدنبال لحظه ها و خاطره های خوب گشتن را بدین معنی می داند که اکنون دیگر آن لحظه ها نیستند...

 راستش را بخواهید خود داستان و ماجرایش خیلی جدید و متفاوت نبود اما کلام و بیان جدا زیبا و دلنشین بود... واقعا عاشقانه...

در واقع آنچه که این روایت را متمایز می کرد، بیان عاشقانه و زیبای نادر ابراهیمی بود. 

این کتاب دومین نوشته ای بود که از او میخواندم. اولینش شاهکار "سه دیدارش" بود که برخی فصل ها و تعابیرش بی شباهت با "یک عاشقانه آرام" نبود.

"مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن ."

 

من چه میکنم؟

ما چقدر عادت کرده ایم همیشه کم ببینیم و بد ببینیم و حتی گاهی نبینیم.

ما خیلی وقت ها آنجایی را که هستیم نمیبینیم.

ما خیلی وقت ها آن جمعی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حتی آرامش و سکوتی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حال و زمانی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها خدایی را که هست در این نزدیکی ها نمیبینیم

ما خیلی وقت ها چشم های نگران و خیس ناظر و حاضر امامان را نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حتی...

این ما همان "من" است. منِ هر کدام از ما...

-منی که میدانم و میبینم خانه ای و سقفی بالای سرم هست که شب را برایم تبدیل به رویایی دست یافتنی و دوست داشتنی میکند، که دوست دارم لب پنجره عادت بنشینم و گه گاهی ناظر زیبایی ماه و ستاره ها باشم.

منی که می دانم و میبینم همین برای خیلی ها آرزوست. آرزویی که شاید در خواب ببینند.

 

-منی که خانواده دارم. پدر، مادر، خواهر، بردار..

منی که انقدر برایم عادی است که حتی نمی بینم، برای رضا و رضاها حتی داشتن یکی از آن ها اندازه به دست آوردن تمام دنیا شادی بخش است،

دانلود قسمت شانزدهم ماه عسل 93

رضایی که گریه میکرد برای یافتن یا شنیدن خبری از خانواده اش و هویتش، حتی خبر مرگ...

منی که دوستانی دارم، به قول سهراب بهتر از آب روان...

 

-منی که چون تا بوده همیشه آرامش و امنیت دیدم، نمیفهمم روزه را با خون افطار کردن یعنی چه؟

شب خوابیدن و سحر خانه را بی سقف دیدن یعنی چه؟

جای مادر و پدر زیر آوار و تانک دیدن یعنی چه؟

گریه مادر، ضجه ی پدر، بریدن نفس یعنی چه؟

روزها و شب های غزه و عراق و سوریه یعنی چه؟

اصلا "فلسطین" یعنی چه؟؟

منی که حتی دیدن این عکس ها حالم را بد میکند و اگر رو داشتم و نمی ترسیدم از قضاوت دیگران شاید میگفتم چرا رسانه ها اینها را نشان میدهند و حال مردم را در این ایام با برکت و روحانی بهم میریزند!

 

-منی که تا بوده و هست گفته ام و باور کرده ام و کارم شده فقط کاسه چه کنم، چه کنم بر دست گرفتن و خود را به خواب بیخیالی زدن که آخر من باید چه کنم؟ چه میتوانم بکنم؟ نمی دانم، اگر هم بدانم، نمیتوانم! و این روزها و لحظه های عمر است که در همین ندانستن ها و نکردن ها و نشستن ها، بی صدا می گذرد و هیچ گاه و به هیچ اشک و ناله ای حتی برنمیگردد...

-منی که...

برای این "من" هیچ چیزی حتی قابل گفتن نیست. خدایی که خود میبیند و هر لحظه را می فهمد و من در این بین با وجودی که میدانم که میبیند اما انگار نمیبینم این دیدن دائمی اش را... شاید هم نمیخواهم که ببینم...

میدانم که هست همین نزدیکی ها.

میدانم که حواسش هست، همیشه...

حواسش هست که سقف دارم، خانواده دارم، دوست دارم، امنیت دارم، زنده ام و نفس می کشم و بالاتر از همه اینها پناهگاهی چون او دارم، حواسش همیشه هست...

میدانم که لحظه لحظه و ذره ذره وجودم باید سپاس و شکر باشد از او و نگاهش، از لطف و مهربانیش، اما....

اما باز مثل همیشه...

مثل همیشه به اینجا که می رسد کم می آورم؛ نه رسم سپاس و شکرگذاری به زبان را بلدم، نه راه و رسم قدردانی از این همه لطف. راه و رسم قدردانی که خود یادمان داده ای که استفاده درست از هر نعمت، راه قدردانی از آن است.

راه قدردانی از نعمت هایی که من دارم و عده ای خواب داشتنش را دارند چیست؟؟

امنیتی که خواب کودکان غزه است. خانواده ای که آرزوی کودکان غزه است. خانه ای که با خانواده اش سرپا باشد، نماز جمعه ای که در بیت المقدس بخوانند بی ترس و وحشت...


پ.ن حقیقتش را بخواهید میخاستم از این بنویسم که خیلی از ما می دانیم راه نجات این عالم و این همه مظلومی که هیچ کس نمیداند به "کدامین گناه کشته می شوند" ظهور همان امامی است که همیشه با چشم های نگران و خیس ما را نظاره گر است. امامی که آمدنش یعنی رسیدن حق به صاحبش و نبودش یعنی خیلی واژه ها بی معنی اند، هم چون عدالت. نبودش یعنی شیعه...

اما به اینجا که میرسد بحث "من" می آید وسط و همین "من" چون عادت کرده است خودش را محکوم نکند نتوانست برای این بند جایی در متن باز کند و راهش کشید به پی نوشت ها...

منی که این وسط برای همین ظلم مقصر است. مقصر است چون یا مانع ظهور است و اگر هم مانع نباشد باید یار آن امامی باشد که سال ها منتظر 313 مرد است،اما ما کجا و...

 

سنگ محک پروردگار...

دنیا جایی برای خوشی نیست...

دنیا محل خوشی نیست هر چند خوشی هم در آن هست.

"ان مع العسر الیسری"


 "لقد خلقت الانسان فی کبد"

ما انسان را در سختی آفریدیم.

چه بخواهیم چه نخواهیم رسم دنیا بر این است...

انتخاب با توست!


می توانی سختی ات را خود انتخاب کنی؛

می شود سختی کشید در راه اطاعت از خدا

می شود هم سوخت در آتش حسرت دیگری

انتخاب با توست.

***

هدف از این سعی توام با رنج و با همراهی و پشتیبانی خدا، آمادگی برای ملاقات خود اوست

یعنی هدف خلقت، کمال بشریت

او بزرگ است ملاقاتش بزرگ شدن می خواهد...

تنها مانع این مسیر سنگی است به بزرگی "من"

گذشتن از او هنر می خواهد

این هنر تو را بزرگ می کند

این مسیر طولانی است به اندازه یک عمر

"تک تک روزهای زندگی تو" 

این گذشتن سختی دارد

"سربریدن" میخواهد

گاهی با عمل به تکلیف و دل بریدن از آنجه موافق" من" من است

و گاهی با رضایت به تقدیری است  که "من" من آن را حق خود میداند

گاهی با "چشم گفتن"

گاهی با "لبخند زدن"

شناختن این "من" هم هنر میخواهد

هر روز به یک رنگ و لعاب است

گاهی با معصیت پرواتر می شود

گاهی با خوبی کردن!

گاهی خوبی را هم به نفع خود می بلعد

حتی گاها سربریدن ها را هم...

"اماره بالسوء" است

شناختنش هنر میخواهد

***

در این مسیر هیچ کسی تنها نیست

خدا هست

در این نزدیکی ها

او هست و دست میگیرید

هم در شناخت، هم در پای عمل

او هست...

برای بندگانش سنگ محک دارد

محک میزند و نشان می دهد به همگان

***

کافیست عزم ات را جزم کنی و پای در این مسیر بگذاری

نگاهت و حواست به تک تک لحظه ها باشد

و هم چنین رو به جلو، به مقصد

هر جا کم بیاوری و از او بخواهی می بخشد، دوباره دست میگیرید، کافیست مسیرت همان باشد

اما اینجا یک ایستگاه دیگر هم هست...

ایستگاهی که مسافرانش را جدا میکند.

فقط یک "بسم الله" از تو و دستور گرفتن ازخود او کافی نیست.

بعد از این بسم الله، او یک سنگ محک دارد.

مشخص می کند مخلص ترین بندگانش را...

می فرماید: تنها اطاعت از خود من کافی نیست،

باید از "هر کسی که من او را برگزیدم و به تو دستور اطاعت دادم پیروی کنی"

مفهوم "ولایت" شکل گرفت و چه زیباست این سنگ محک پروردگار

اینجا جای لغزش است برای خیلی ها

---

-اما... اما او که مثل خود ماست، از جنس ما...

-من از او به شرطی اطاعت می کنم که هر آنچه به او بخشیدی به من هم ببخشی

چرا او؟؟

---

چرا ها و اما ها و ولی ها...

جواب هست، پذیرش نیست...

اینجاست که ریزش ها شروع می شود.

گرگان در لباس میش رو می شوند

"ریا" در لباس تقوا نمایان می شود

و در نهایت یک صحنه رقم میخورد که به یادماندنی ترین است

"این صحنه تکرار می شود هر روز، هر لحظه، هر جا"

اما فقط یک بار در طول تاریخ پروردگار به دو گروه اجازه داد تا نهایت مسیر خود را طی کنند

دو گروه در یک صحرا، مقابل هم

در گذشته گاهی برخی هاشان کنار هم و پشت هم بودند، با هم شمشیر می زدند، علیه یک دشمن

اما این سنگ محک کار خود را می کند

یک طرف حسین است و خواهر و اهل بیت و یارانش

طرف مقابل هم یزید است و پسر مرجانه و عمرسعد و برخی از جانبازان جنگ صفین و ...

بک طرف عشق بازی است، در حد اعلا

یک طرف جنون است، آن هم در حد اعلا


به حسین اجازه داده شد، تا انتهای مسیر انتخابیش پیش رود

قربانی ای که از ابراهیم پذیرفته نشد، از حسین قبول شد

عشق است، عشق....

نماز شب عاشورا... نماز ظهر عاشورا... عشق بازی بنده است و پروردگار

حسین تا ته این راه را رفت

پیروز شد با رنگ سرخ خون، با قربانی ها، با عشق بازی ها

 

اما طرف دیگر این ماجرا...

به یک گروه دیگر هم اجازه داده شد، تا انتهای مسیر انتخابی خود را بروند

همان هایی که دلخور بودند از بالا رفتن دست علی تو سط رسول

همان هایی که به حسین می گفتند: تو اینچنین کشته می شوی به جرم اینکه پدرت "علی" بود

کینه علی را بر دل داشتند

گه گاهی که می توانستند پنهان می کردند

اما در کربلا رو شد همه چیز، در حد اعلا

کشتند زن و مرد و بچه را.... با لب تشنه.... با خنجر از پشت... پای نماز

کودکی صدا زد "پدر" شلاق نثارش شد.... گفت "آب" تازیانه خورد.... "هیچ" نگفت سیلی خورد...

کشتن برایشان کافی نبود... سر بریدن کافی نبود...

برای عالمیان باید نشان داده می شد انتهای این مسیر کجاست

اسب تاختند بر روی پیکر بی جان

روی نیزه رفت، برای تمسخر کوفیان

وااای واای از این صحرا.... واای

نتیجه آنانی که دل چرکین بودند از مقام ولایت رو شد

آنان هم به گمان خود پیروز شدند، با ریختن خون ولی خدا...

با به اسارن بردن ناموس ولیِ خدا..

***

انتهای مسیر کسانی که "ولایت" را نپذیرفتند برای عالمیان رو شد...

این صحنه هر روز و هر لحظه و هر جا تکرار می شود

تنها تفاوت در این است که در این دنیا به همه اجازه داده نمی شود، تا انتهای مسیر را طی کنند و در این دنیا خود را نشان دهند...

ریسمان خدا

یک شب است در عالم که باید قدرش دانست.

شب قدر است... قدر شناس میخواهد.

نور از آسمان می بارد. راه از چاه نشان داده می شود.

هدیه هدایت بر قلبِ احساس نازل می شود و بر "تو" عرضه می دارند.

نور است، نور...

باید قدرش دانست.

***

یک سفر است در عالم که به یاد ماندنی ترین است.

حج است... حاجیان جمعند و کوله بار سفر بسته اند.

نور و عدل هم سفر شده اند...

ره عشق... مقصد عشق... دل عاشق میخواهد همرهی این کاروان.

صفا و مروه و صحرای عرفات، رمی جمرات...

این سفر برای حاجیان صفای خاصی دارد، با محمد(ص) طواف کرده اند... با او بر شیطان سنگ زده اند و با او...

حجه الوادع... وداع با قلبِ احساس و عشق... و چه قدر دل کندن دو عاشق از هم سخت است و دل علی در این سفر...

 در مسیر بازگشت، امینِ خدا بر نازنین ترین قلب عالم فرود آمد. سلام داد و پیغام ناب...

رسول خدا همسفران را جمع کرد... صبر کرد پیش رفتگان بازگردند و عقب ماندگان پیش تر آیند. همه باشند، همه بشنود ختم رسالتش را...

حاجیان که رمی جمره کرده اند، شاهد باشند و امانت را از خود او باز گیرند... رسم امانت داری را هم...

کنار برکه "غدیر" حاجیان جمع گشتند.

محمد (ص) دست علی را بالا برد.

"من کنت مولاه، فهذا علی مولاه"


هرکس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن...

حاجیان همراهی کردند... اشک ریختند.

پیامبر با دل نگران دو امانتش را به مسلمین سپرد.

فرمود کتابِ نور و اهل بیتم ریسمان الهی اند، این دو را از هم جدا نکنید تا ره رستگاری را گم نکنید.

حاجیان شنیدند... همراهی کردند... اشک ریختند ... با علی دست "بیعت" دادند و ...

اما... اما...

باقی اش دیگر گفتن ندارد...  فراموش شد امانت ها... خیلی زود... زودتر از چیزی که بتوان فکرش را کرد.

کاش در آب زمزم دل ها و چشم ها را هم شستشو می دادند.

زهرا و علی امانت های سفارش شده پیامبر را پادآوری کردند. خانه به خانه...

جواب شنیدند: دیر آمدید اگر زودتر می گفتید...

زهرا بین در و دیوار ماند... درِ خانه ی ستاره ها سوخت و علی...

چادرِ مادر خاکی شد و صورت کبود... حسن دید و با خود اندیشید، مگر اینان امانت های رسول نبودند، پس چرا به این زودی مسلمین رسم امانت را این چنین به جا می آرند؟ مگر می شود؟!

گذشت و گذشت....

استخوان ها در گلوی علی ماند و فقط چاه و خدایش شنیدند. چاه گریه کرد.خدا هم...

چیزی نگذشت لعنت فرستادن به صاحب دستی که بالا برده شده توسط رسول، ولی و وصی معرفی شده پس از او، شد فریضه اول نماز...

این چنین گذشت...

و مسلمین دیدند این روزها را و ساکت بودند، اصلا شاید هم نبودند... چه بودنی که با نبودن یکی است...

رسم امانت را این چنین از پیامبر آموختند و در مقام عمل پیاده.

گذشت... گذشت...

***

نامه پشت نامه... ناله پشت ناله...

سفری دیگر، به یادماندنی تر از حج رقم خورد.

یک خواهر، شش برادر ...

اکبر، اصغر،

قاسم،

رقیه، سکینه،

کاروان عشق کوله بار سفر بستند.

این بار حج نا تمام ماند و صحرای عرفات سمت کربلا پیچید.        

 ره عشق... مقصد عشق... دل عاشق میخواهد همرهی این کاروان.

 اینبار هم وداعی دیگر ...و دل کندن دو عاشق از هم چقدر سخت است و دل زینب در این سفر...

ورق برگشت... نامه ها و ناله ها مقابل این کاروان صف بستند... راهِ آب بستند...

بر گلوی شش ماهه رحم نشد... بر گوش و گوش واره هم....

 تن بی سر زیر پای اسب ها ماند، مثل مادر که بین در و دیوار...

این بار رقیه هم مثل حسن با خود می اندیشید، آخر مگر می شود؟!

می شود... می شود...

قدر، قدر دانسته نشد... غدیر فراموش شد...

تار و پود ریسمان الهی را از هم جدا کردند و هر کدام خود را به نخی از آن آویزان... رسم امانت این چنین بجا آمد...

رنگِ خون می طلبید این غفلت ها، این فراموشی ها، این کج فهمی ها و کج روی ها، این شکم های پر شده از حرام، این قلب های سیاه... رنگِ خون ماندگارترین رنگ تاریخ است... و خون حسین، خون خداست.

و اینک ماییم وارث قدر و غدیر و کربلا...وارث خونِ خدا

ما با این دو امانت رسول چه کرده ایم و می کنیم؟



سنت های الهی ثابتند و خداوند در وعده هایش صادق. وارث زمین صالحین خواهند بود و این از وعده های خداست.

و خداوند با هیچ قومی عقد اخوت و برادری نبسته است.

یعنی اگر نماز و قران و حجاب را از حسین و محرم و اسلام بگیریم، حسین هم میشود برایمان فقط شور، نه شعور... می شود طبل تو خالی...

باید مراقب این امانت ها باشیم...


"عشق" یعنی لا فتی الا علی



غدیر یعنی کسانی که عقب مانده اند، برسند و کسانی که جلو رفته اند برگردند...
عاشقان عیدتان مبارک

برای دست ها و پاها و تن هایی که جا مانند...

"پایی که جا ماند" یادداشت های روزانه سید ناصر حسینی پور از زندان های مخفی عراق است.

صفحات ابتدایی این کتاب با روایت دلیرمردی جوانان ایرانی در مقابل دشمن ورق می خورد. مقاومتی با دست خالی و متوسل شدن به سنگ و کلوخ در برابر دشمنِ تا دندان مسلح. سنگ و کلوخی که در نظر بعثی ها نارنجک و خمپاره دیده میشد و آن ها را مثل همیشه میترساند...

در ادامه، روایت به اسارت رفتن مردان این سرزمین بازگو می شود. روایتی منحصر به فرد از قساوت قلب دشمنان و در مقابل ایستادگی و قدرت ایمانِ رزمندگان اسلام.

هنگام ورق خوردن این صفحات احساس های متناقضی سراغت می آیند. آن جا که از شکنجه های نگهبانان و افسران عراقی میخوانی و در واقع در مقابل چشمانت می بینی، پر از غم و نفرت می شوی. گاه این صحنه ها تو را به حال و هوای زمان پیغمبر می بَرد. شکنجه هایی که عربِ جاهلی با عمار یاسر و...  روی شن ها و سنگ های داغ عربستان می کردند و گاه واقعا در "انسان" بودن عده ای در عجب می مانی.. آنجا که بعد از کلی شکنجه و بازجویی، مجروحان و رزمنده های ایرانی را در راهروهای دستشویی اسکان میدهند. گاه برای تحیقر از مجروحان ایرانی بجای .... حتی بازگو کردن هم سخت است.

سید ناصر شانزده ساله یکی از این اسیران مجروح است. سید ناصر حسینی پور بعد از آن خمپاره ای که در پد خندق به پایش می خورد، و بعد از 16 روز که در وضعیت اسف باری در زندان هارون الرشید بغداد بود به بیمارستان! منتقل می شود، کارش بجایی می رسد که مهمترین آرزویش قطع سریعتر پایش است. همان پایی که حدود بیست روز بعد از اصابت خمپاره و درحالی که از عفونت بوی تعفن گرفته بود و کرم زده بود، قطع می شود و جا می ماند...


              

اما این کتاب قسمت دیگری هم دارد، صفحاتی را در کنار این غم و نفرت حس غرور می کنی. آن جایی که استقامت و روحیه این مردان را می بینی. جایی که بعد از آن که افسر عراقی صرفا به خاطر نوشته روی لباس رزمنده ای که فقط نام خمینی اش برای افسر آشنا بود، او را به کتک می گیرد و از او میخواهد با فندک لباسش را بسوزاند... وقتی با مخالفت این مرد مواجه می شود او و چند نگهبان دیگر اسیر ایرانی را تا حد مرگ زیر ضربه های باتوم و کابل می گیرند؛ رزمنده که نقش بر زمین شده بود و نایی برایش نمانده بود با قلمی که انگشتش بود و جوهری که از خون سر و صورتش بود روی دیوار کناریش می نویسد: خمینی..... آن افسر و نگهبانان عراقی در حیرت می مانند و در خشم به خود می پیچند...

به خود می بالی وقتی در دل دشمن بین بعثی ها، نظامی عراقی را می بینی که عاشق خمینی است و با اشاره می گوید خمینی در قلب ماست...

تا کنون هیچ روایت یا کتابی از جنگ نخوانده بودم که این چنین دردآور باشد. این کتاب در نهایت صداقت و صراحت بیان شده است و این از ویژگی های کم نظیر آن است...

***

اما سخنی دیگر...

این سه روایت از 8 سال دفاع جانانه و یک جنگ تمام عیار مجموعه تقریبا کاملی از این تاریخ را کنار هم جمع میکند. هر کدام خاطرات سه سید بزرگوارند که آنچه در آن روزگار گذشته را از سه جنبه به نحو احسن روایت می کنند.

کتاب "دا" خاطرات سیده زهرا حسینی است، این کتاب در کنار خاطرات این عزیز، به خوبی حال و هوای شهرها و مردم را در خلال جنگ، خصوصا روزهای ابتدائی جنگ نشان میدهد. بعدها وضعیت اهالی شهرهای خرمشهر و سوسنگرد و برخی شهرهای دیگر که در چنگال دشمنان افتاده بود و آن ها مجبور به ترک خانه هایشان شده بودند و در ارودگاه و... سکونت داشتند را به تصویر می کشد.

کتاب "نورالدین پسر ایران" خاطرات سید نورالدین عافی است. این کتاب به دلیل حضور این جانباز بزرگوار در اکثر عملیات های مهم و در اغلب مناطق جنگی، حال و هوای بچه ها در خط مقدم، وضعیت عملیات ها، امکانات و آموزش های قبل از عملیات ها و چگونگی چند عملیات مهم را به خوبی بیان کرده است.(+)

و اما کتاب "پایی که جا ماند" خاطرات سید ناصر حسینی پور است. همچنان که در بالا ذکر گردید، روایت اسارت مردمان این سرزمین، در چنگال بعثی هاست و یک روایت منحصر به فرد از این وقایع است.

 این سه کتاب در کنار هم یک تاریخ فراموش نشدنی را به خوبی نشان می دهند.

***

یادم هست در پایه اول دوم و سوم راهنمایی، هفته ای یک ساعت درس پرورشی! داشتیم. ساعاتی که جزو بی مصرف ترین و غیر مفیدترین بخش سیستم آموزشی بود و اغلب هیچ کاری انجام نمیدادیم، جز چند خط تحیقیق نوشتن و در کلاس خواندن در مورد موضوعات به شدت تکراری و غیر مفید. این ساعات آنقدر بی مصرف بودند که گاهی در حلال بودن حقوق معلم این ساعت شک می کنم، که برای کاری که نمی کند پول می گیرد. به گمانم این ساعت آموزشی تحت همین عنوان یا عناوین مشابه هنوز هم وجود داشته باشد،

کاش، کاش، کاش .... هفته ای یک ساعت در هر پایه، بخشی از این تاریخ و این سه کتاب فقط خوانده شود و دانش آموزان این سرزمین که حالا حالاها قرار نیست این روایت ها به سریال هر شب شان تبدیل شود، این تاریخ را فقط بشنوند...

یاد بخشی از "دلتنگی های یحیی" افتادم که در صفحه ای از دفترش نگرانی اش این بود که آنچه دردناک تر از این جنگ است، آینده است؛ که خواهد گفت "مهدی باکری" و امثال او فقط یک فرمانده بودند، یک شهید، همین...

کم کم این غفلت و کم کاری کار را به جایی می رساند، که تنها فهم جوان ما از یک جانباز و آزاده و شهید، فقط سهمیه است...

بسم الله الرحمن الرحیم

یاداشتی کوتاه در مورد بزرگداشت شعائر اسلامی

یادش بخیر. پیش تر ها، همه پای سفره می نشستند؛ مودب. تا پدر بر سر سفره با صدای بلند نمی گفت: بسم الله الرحمن الرحیم، کسی لب به غذا نمیزد.

یادش بخیر پیش تر ها، صبح که زود از خانه بیرون میزدی، مغازه دار که داشت کرکره مغازه را بالا میداد، بلند میگفت:  بسم الله ارحمن الرحیم، الهی به امید تو...

یادش بخیر پیش تر ها، سوار ماشین که می شدی؛ راننده که میخواست حرکت کند، بلند میگفت: بسم الله الرحمن الرحیم، بریم به امید خدا...

یادش بخیر....

***

بر هر مسلمانی لازم است پوشش اش، کلامش، رفتارش، منزلش و... نشانی از یکتا پرستی و مسلمانی او داشته باشد، چیزی که این روزها کم کم دارد به فراموشی سپرده می شود و نه فقط برای فرد، که در  جامعه هم اینچنین است...

هر شعاری نشان دهنده نوعی وابستگی است. اسلام، به عنوان یک دین کامل هیچ گونه شعار تصویری ندارد، اما در قبال آن غنی است از شعارهای کلامی و زبانی. بزرگداشت این شعارها بر هر  مسلمانی لازم است. به عبارت دیگر برخلاف آنچه که همیشه و خصوصا این روزها میشنویم؛ برخی از ظواهر خیلی هم مهم هستند.

یکی از این شعارها شعار آغاز هر کاری است. بسم الله الرحمن الرحیم... و چه شعاری بالاتر از این.

کلامی که دیگر نمی شنویمش. هر چند گاهی هست در دل یا بر زبان، اما به ندرت آن را می شنویم. شعار را باید "بلند گفت" باید "شنید"، صرف زیر لب گفتن کافی نیست...

یکی دیگر از این شعارهای اسلامی نام هاست. داستان نام ها که این روزها واقعا غم انگیز است. دیگر برای ما نام های اسلامی دمده! شده. کم کم دیگر نامی از زینب و رقیه و جواد و عباس .... نیست بجایش...

کم کم همه چیز دارد رنگ و بویش عوض می شود این را می توان حس کرد. این عوض کردن رنگ و بو به تدریج باعث کم رنگ شدن محتوا هم می شود.

گاهی این اسم ها و این شعارها به عنوان ظرف ها باید حفظ شوند، تا محتوا و مظروف را از دست ندهیم.


پ.ن 1 - نا گفته هم پیداست، که مخاطب این مطلب کسی است که مسلمان است و ادعای مسلمانی هم دارد...

پ.ن 2- یه نکته دیگه: "یکی" از دلایلی که باعث ثبات حکومت معاویه شد، همین پایبندی به ظواهرش بود. یعنی او هر چند به هیچ کدام از آن ها ایمان نداشت، اما در عمل با تزویر و سیاست، اکثر ظواهر اسلامی را حفظ می کرد؛ کاری که یزید حقیر تر از آن بود که بتواند عملی کند و خاتمه دهنده سلسله اموی شد...

با این همه تناقض چه باید کرد؟!

سوار هواپیما که می شوی، اولین کسی با او برخورد میکنی یکی از مهمانداران محترم هواپیما است. خوش آمدگویی و لبخند همیشه بر لبشان بر دل می نشیند.

بی تفاوت می روی دنبال شماره صندلی ات، 35... باز هم روی بال هواپیما... ناراحت می شوی ولی باز هم سعی میکنی حواست را پرت کنی به داخل هواپیما. مسافرها کم کم در صندلی هایشان می نشینند.

سر مهماندار شروع می کند به خوش آمد گویی به مسافران محترم و توصیه های لازم برای حفظ امنیت بیشتر. اولین چیزی که بعد از درود به روان پاک امام راحل و شهدای گرانقدر و آرزوی سلامتی برای رهبر عزیز انقلاب می گوید این است که" از خواهران محترم پیشاپیش به خاطر حفظ ارزش های اسلامی خصوصا حجاب تشکر می کنم!! " سر برمیگردانی و به سه مهماندار که هر کدام به فاصله کمی از هم ایستاده اند نگاه میکنی!!! با چیزی که شنیدی این بار دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی و اتفاقا تفاوت و تناقض را بیشتر می بینی.



یعنی از نزدیک که نگاه کنی بیشتر شبیه اینها هستند. دو مهماندار زیر متلق به هواپیمایی مصرند، اما وضعیت مهمانداران جمهوری اسلامی ایران گاها گوی سبقت را از اینان ربوده اند!! با وجودی که این بزرگواران لباس فرم دارند و با همین لباس فرم میشود برخی از حداقل های حجاب اسلامی را رعایت کرد اما...

آن تشویق به حفظ حجاب و ارزش های اسلامی و دورد به روان پاک شهیدانی که بسیار از مقایسه بهای خونشان با حجاب گفته اند کجا و وضعیت حجاب مهمانداران هواپیمایی ایران کجا!

با این همه تناقض چه باید کرد؟!



برای دلتنگی های یحیی

بیست و چهار سال پیش از عملیات کربلای 4 فرزندی پا به عرصه هستی گذاشت که بعد ها بر صفحات دفتر دلتنگی هایش نوشت:" من سید یحیی متولد 1341 هستم. می گویند امام را که می خواستند تبعید کنند، یکی به تمسخر گفته بود:« پس سربازهایت کو؟» امام گفته بود:« سربازهای من در گهواره هایشان دارند شیر میخورند.»... و من جزو آن ها بودم. آری من متولد 1341 هستم و جزو خوشبخت ترین نسل ها...

خدایا چه توفیقی! من کجا و سرباز امام بودن کجا!..."

"دلتنگی های یحیی" عنوان کتابی است که در بزرگداشت شهید بزرگوار سید یحیی دلدار بناب نگاشته شده است.

صفحات کتاب با بیان خاطراتی از زبان پدر که خود همرزم پسر بود و باقی اعضای خانواده و همرزمانش ورق میخورد و اما بهترین بخش کتاب... صفحاتی است که از دفتر شهید و از زبان خود او، از دلتنگی هایش می گوید.

دلتنگی های یحیی برای من خیلی خواندنی بود و جنس برخی از دلتنگی های اول دفتر برایم بسیار آشنا، اما او....

او بعد از عملیات بدر در دفترش نوشت:" بدر هم گذشت عجیب تر از خیبر؛ خیبر ستاره ها را برد و بدر خورشیدمان( مهدی باکری)را. شاید به قول خودش عرضه و لیاقت پیروزی کامل را پیدا نکرده بودیم و شاید نه، خواست الهی چنین بوده است؛ اما او که رفت مظلومتر از یارانش و با خروش و جریان دجله به جاودانگی تارخ پیوست. دردناکتر ان که چندی بعد خواهند گفت او هم یکی از فرمانده هان بود که شهید شد! فقط همین!!

سرعت انقلاب و جنگ به حدی زیاد است که امکان شناختن چنین اسوه هایی وجود ندارد. امیدمان به تاریخ است که روزی سر وقتش حماسه ها را باز گویند؛ ولی اگر تارخ امروز بیدار باشد برای فردا چیزی خواهد داشت. برای ما دردناک است که حضرت عباس را فقط در یک نیم روز می شناسیم. گو اینکه آن نیم روز قدر تاریخ بود...

مهدی ها گمنام ماندند همانطوری که گمنام آمدند؛ گمنام زیستند و تنها رفتند. ای کاش همه با مهدی می رفتند. ولی او تنها رفت تا " تنها جنگیدن" و "تنها شهید شدن" همچنان برای بهترین ها باشد"

خدا هم دلش برای یحیی تنگ شده بود که سال 65 او را برد...


          " خدایا اگر چه بهشت تو برایم بی رنگ است؛ اما دیدن روی تو برایم همه رنگ است!"


پ .ن : خانواده این شهید ساکن تبریز ان. اگر خدا بخواد دیدار با خانواده شهید این ترم مون میتونه برای بیشتر شنیدن از دلتنگی های او باشد...

مادرانه...

 سلام!

تابستان سال پیش که گه گداری در مورد مسائل مربوط به زنان مینوشتم، در چند جا اشاره کردم که در ادامه نظرم را در مورد اشتغال زنان در پستی جداگانه مطرح میکنم. اما همان موقع ها زلزله آذربایجان اتفاق افتاد و مدت کوتاهی ذهنم درگیر این موضوع شد و بعد هم شروع دانشگاه و ... خلاصه، به فراموشی سپرده شد. هرچند این گذر زمان برای من مفید بود ولی میخوام به وعده ام وفا کنم. امروز میخواهم شما رو با یکی از اعضای جدید خانواده یمان بیشتر آشنا کنم!

راستی برای شادی روح درگذشتگان زلزله آذربایجان یک صلواتی بفرستید. یک سال گذشت...

از این مقدمه طولانی که بگذریم میرسیم به:

23 فروردین 90، ساعت 14:00

یه کوچولوی جدید به جمع ما اضافه شد.

به پیشنهاد پدر اسمش شد "مصطفی".

سید مصطفیِ کوچولو از این روز شد، عضو کوچک خانواده ما.

روزهای اول قادر به انجام هیچ کاری نبود، حتی پراندن مگس از روی صورتش! و مادر شبانه روز مثل پروانه دورش می گشت. خواب و خوراک نداشت...

یک ماه...

سه ماه...

شش ماه...

کم کم بزرگتر شد. کم کم بعضی چیزها را یاد گرفت. حرکاتش بیشتر شد. یاد گرفت بنشیند. دندان درآورد.  کم کم گفت: ماما... گفت بابا...

یاد گرفت با گرفتن از جایی بایستد. توانست راه برود. حرف بزند... ( البته هیچ کدام از اینها به این سادگی که من اینجا گفتم نبود!)

سید مصطفی الان تقریبا دو سال و چهار ماهه است و بسیار باهوش...

این روزها او تبدیل شده است به دو چشم بسیار قوی و دو گوش بسیار شنوا. دوربینی شده است که همه چیز را ثبت می کند.

آینه تمام نمای رفتارهای ما در خانه شده است.

همه اعضا خانواده را به خوبی و با تمام ویژگی هایشان می شناسد و بینشان تفاوت ها قائل است. بر سر رفتار های تک تک اعضا و خصوصا مادر به شدت حساس است. انتظاراتش از همه بر اساس شناختش است.

 رفتار با او، دقت و ظرافت زیادی می خواهد. وقتی کنار او هستی باید خیلی مراقب رفتار و گفتارت باشی. چون کافیست چیز جدیدی از تو ببیند. همان را عینا تحویل می دهد. آن وقت دیگر حق نداری از آن حرکتش خوشت نیاید یا او را دعوا کنی. بلافاصله با زیرکی تمام مصداقش را نشان می دهد.

چند روزی است به شدت حس نقاشی و درس خواندنش! گل کرده. بماند که به خاطر چند دقیقه غفلت من، این حسش چه بر سر نوشته هایم آورد! این روزها در سفارش هایش برای کشیدن نقاشی از گاو و اردک وگوسفند... استعدادهای همگیمان را در نقاشی شکوفا کرده! جالب اینجاست به هیچ وجه نمیتوانی او را دست به سر کنی. اگر کمی بی حوصله بکشی یا سرهمش کنی، خیلی زود متوجه می شود و فورا می گوید: خوشگلشو بکش، نشد!!

در همین بازی ها، در حرف زدن ها و شنیدن ها، در بودن در کنار مادر، در بودن در کنار خانواده شخصیت و هویت او دارد شکل می گیرد.

این را هم لازم است بگویم که ما هر کدام دغدغه های شغلی و تحصیلی خودمان را داریم و اغلب در خانه و درکنار او نیستیم و این مادر است که در تمام این مدت و در شکل گیری تمام این تغییرات در او نقش اول را دارد.

ذهن و شخصیت او دارد با همین ظرافت ها و دقت؛ شکل می گیرد.

و این وسط کار مادر چقدر سخت است...

تا قبل از دوسالگی با وجود اینکه کار چندانی نمی توانست انجام دهد و نیاز به مراقبت شبانه روزی داشت، اما کار مادر کمی راحت تر بود.

 از زمانی که کودک از شیر مادر گرفته می شود، وابستگی عاطفی و روانی کودک به او بیشتر می شود و کار مادر سخت تر می شود.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه کسی می تواند کار مادر را انجام دهد؟ این همه ظرافت این همه حوصله برای شکل گیری شخصیت اش را چه کس دیگری جز مادر میتواند انجام دهد؟ کدام مهد کودک؟ کدام پرستار کودک؟

اشتباه نشود قصد ندارم به نوعی سرگرمتان کرده باشم و از بازگو کردن این خاطرات شخصی سریع نتیجه بگیرم که با اشتغال و حتی  بعضا تحصیل! بانوان مشکل دارم!!

این ها را گفتم که به اینجا برسم که با قطعیت می توانم بگویم که نبودن مادر در طی ساعات متمادی و طی روزهای متوالی در کنار سید مصطفی خلاهایی را در او به وجود می آورد. خلا هایی که هیچ کدام از ما با تمام علاقه ای که به او داریم نمیتوانیم پر کنیم. و این از اسرار و پیوندهایی است که خداوند بین مادر و کودک قرار داده است چرا که از وجود خود اوست.

حال شما خود حساب مادر و فرزندی را بکنید که هر روز بیش از هفت، هشت ساعت را کنارهم نیستند!

گاهی این را از زبان زنان شاغل شنیده ام که می گویند:" خب ما این موارد را می دانیم و طبیعتا وقت کمتری را با کودکان خودمان هستیم. ولی در هر صورت باید به خاطر به دست آوردن چیزی، از برخی موارد دیگر گذشت!"

اما به نظر می آید آن خلاهای به وجود آمده در فرزند به خاطر این نبودن های مداوم مادر خیلی هم جبران پذیر نیست.

البته منظور بنده هم این نیست که مادر بیست و چهار ساعته باید در کنار فرزندش باشد، و نباید به هیچ کار شخصی یا غیر شخصی خودش برسد!!

 اما معتقدم در سنین کمتر از هفت سالگی و دوران قبل از مدرسه، نیاز کودک به حضور فیزیکی و عاطفی مادر بسیار زیاد است، و پاسخ به این نیاز از طرف مادر بسیار لازم.... به این معنی که مادر در این سال های ابتدائی زندگی فرزندش تا حد ممکن نباید شغل رسمی یا اداری داشته باشد، شغل رسمی یا اداری  به این ترتیب که ملزم باشد شش یا پنج روز در هفته، از ساعات 7 صبح تا 15 بعد از ظهر( کمی بیشتر یا کمتر) را دور از خانه و فرزندش باشد.

بگذریم... این همه پرحرفی کردم، اما آنچه پیش از نوشتن در ذهن داشتم بیشتر حول مبحث زیر بود، نه این وجه از موضوع که به آن پرداختم!!

به گواه متخصصان و البته تجربه ، کودکان امروز بسیار باهوش اند و طبیعتا برخورد با آنها هم به همان مقدار هوش و ذکاوت و مهارت و به قول امروزی تر " به روز شدن" نیاز دارد. این حدیث از امام علی هم گواه این مطلب است:

فرزندانتان را برآداب خود تربیت نکنید؛ چرا که آنها برای – آینده و – زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند.

در عصر علم و تکنولوژی، سرعت تغییر همه چیز جند برابر می شود و برای مطابقت با ملزومات این تغییرات نیاز به علم، تلاش و مهارت به طوری کلی تر "در متن جامعه بودن" هست و طبیعتا این نیاز برای زنان که قرار است نقش اساسی در شکل گیری و تربیت "یک انسان برای این عصر" را داشته باشند، اگر بیشتر از مردان نباشد کمتر نیست.... "در متن جامعه بودن" لزوما به معنی شاغل بودن نیست، اما با حفظ اولویت ها و خصوصا شرایط گفته شده در بالا منافاتی هم با این موضوع ندارد.


پ.ن ن. در طول این مدت یکی دوباری که بیشتر با مصطفی بوده ام و برایش کمی زحمت کشیدم یا شاهد تلاش های مادر و پدر بودم، با تمام وجود اعتراف کردم "بچه بزرگ کردن هم واقعا دردسره ها" البته دردسر به این معنی که زحمت و دقت فراوان میخواهد. هر چه بیشتر میگذرد بهتر میتوانم برخی از سخنان و تاکیدات پیامبر و ائمه را در مورد تربیت فرزند درک کنم. و بیخود نیست که فرزند صالح گلی از باغ بهشته برای پدر و مادرش!

برای تربیت یک کوچولوی صالح برای این دوره زمونه غیر از مهر و محبت، وقت، دقت، حوصله، علم، مهارت و حتی تخصص، کمک گرفتن از خدا و ائمه و یاری خواستن از اونها هم خیلی مهمه و دعا برای انجام این رسالت رو نباید فراموش کرد.

دعا میکنم مصطفی کوچولوی ما راه مصطفی چمران رو ادامه بده و خداوند به ما در این مسیر توفیق بده.

با کتاب هایم

کتاب" از به" داستان زندگی یکی از خلبانان تیز پرواز جنگ است به قلم زیبا و جوان پسند رضا امیر خانی.

             

کل داستان در قالب نامه هایی مکتوب بیان می شود و نام داستان هم از همین موضوع گرفته شده ست و از ویژگی های منحصر به فرد آن به شمار می رود.

داستان از جایی شروع می شود که دختر بچه ای که موضوع انشاءشان نامه ای به یک رزمنده بوده است، نامه ای به یکی از خلبانان جنگ می نویسد و در آن گله می کند و از درد هایش و پدر و مادر از دست داده اش می گوید.

این نامه به دست یک خلبانی می رسد که در یکی از عملیات ها پاهایش را از دست داده و ویلچر نشین شده، اما همچنان عاشق پرواز و خدمت است.

باقی داستان زندگی این خلبان را مرور می کند در قالب نامه های رد و بدل شده بین او و همکارانش و همسرش و آن دختر بچه و البته نامه های او به امام زمان خویش.

بیان زیبا و ساده ی وقایع و احساسات از ویزگی های قلم این نویسنده ی جوان است.